السلام علیک یا لاسوگاس!
بسمه تعالی
برای کسی مثل من که تا همین چند سال قبل تفاوت رُمان و روبان را درست نمیدانسته نقد نوشتن در مورد یکی از پرفروشترین آثار داستانی عرصه ادبیات کشور، بیشتر به شوخی شبیه است. اما دلم نیامد پس از آنکه برای دومین بار بعد از رُمان "رمز داوینچی" (Davinci Code) یک داستان بلند را دقیق و تا به انتها خواندم، یادداشتی به یادگار برای خویش باقی نگذارم.
اگرچه "منِ او" را تورق کرده بودم ولی با "رضا امیرخانی" از "داستان سیستان" که ماحصل همراهی او با "رهبر" در سفر به استان سیستان و بلوچستان است آشنا شدم.
نویسنده "ارمیا"، "منِ او"، "ناصر ارمنی" و "داستان سیستان" آخرین نوشته خود را با نام "بیوتن" امسال در نمایشگاه کتاب عرضه کرد که تا به امروز در مدت کمتر از چهار ماه به چاپ پنجم رسیده است.

وقتی "بیوتن" را دیدم با وجود سر و صدایی که به راه انداخته بود 6500 تومانی که پشت جلدش دیده میشد، مانع از خریدنش گردید. سرانجام کاملاً اتفاقی و به لطف یک همکار به دستم رسید و چون از جنس "هنر برای هنر" نبود مشتاقانه به انتهایش رسیدم.
"بیوتن" با ورود "ارمیا" به ایالات متحده که به بهانه خاطرخواهی دختری به نام "آرمیتا" رخ داده شکل میگیرد و چون "ارمیا" شخصی مذهبی و معتقد به آرمانهای انقلاب و کشورش است، دستمایه داستان فراهم میگردد.
تفاوتها و تضادهای فرهنگی و حتی مذهبی از یکسو موجب جذابیت اثر شده و از دیگرسو مُدام بر فکر و اندیشه مخاطب تازیانه میزند. به توصیف حضور "ارمیا" در "دیسکو ریسکو" برای دیدن "سوزی" (رقاصه ایرانی دیسکو) توجه کنید:
میرسیم کنار در دیسکو ریسکو... کجکی نوشتهاند: "وی دیر تو بیر!" (We dare to bare!) جگر لخت شدن داریم! از تعجب شاخ درآوردم. شب نیمهی شعبان کجا آمدهام؟
... ساعتم را نگاه میکنم. نزدیک نیمهشب است. دیسکو ریسکو هم مثلِ کازینوها ساعتِ دیواری ندارد؛ برای این که مشتریها گذرِ زمان را حس نکنند و غافل باشند...
- بس است دیگر ارمیا... پاشو به کمرت بزن نمازت را!
بلند میشوم و دنبالِ جهت قبلهام...
میخواهم نیت کنم و نمیتوانم؛ بس که زیر نگاه مردان و دخترانِ بار گیر کردهام.
- توی این دیسکو ریسکو یارو لباسش را درمیآورد و میرقصد و عینِ خیالش نیست، آنوقت تو از نماز خواندن خجالت میکشی؟!
نمازم را میخوانم. در حالی که همه چپچپ نگاهم میکنند. سرم را که به زمین میگذارم، تا در نزدیکترین حالت بنده به رب باشم، بوی الکل را روی خاکارهها حس میکنم.
"به حول الله و قوته اقوم و اقعد" بلند میشوم و رکعت بعد. به چیزی نگاه نمیکنم تا نبینم... و قنوت ... تا روی دستم چکه کند، بخاری که روی سقف دیسکو دوباره مایع شده است و قطره قطره میبارد. قطراتی مملو از عرق سوزی و...
و اگر به همینجا ختم میشد که "امیرخانی" کاری جز "خلق فضای داستان" نکرده بود. اما او رندانه بر روی اعتقادات مذهبی، دست گذاشته و با خلق "سهراب" به عنوان شهیدی که گهگاه با "ارمیا" سخن میگوید باب دیگری میگشاید:
سهراب مرا نگاه میکند و میگوید: ...
- چرا فکر میکنی تو از سوزی بهتری؟ شما مقدسها خیال میکنید چون روزی هفده بار میگویید، سمع الله لمن حمده، خدا فقط صدای شما را میشنود. خدا لوطیتر از آن است که فقط صدای امثالِ تو را بشنود. سمع الله لمن کفره هم درست است... سوزی را نگاه کن!
سوزی را نگاه میکنم. توی صحنه آمده است... شالِ روی شانهاش را پرت میکند ... و با حرارتِ تمام شروع میکند به رقصیدن...
- سوزی صورت مثالی نماز توست. نماز تو با رقصِ سوزی چه تفاوتی داشت؟! هر دو به چشمِ جماعت میآمدند... خوب نگاهش کن! عینِ نماز توست. هر دو توی چشم مردم، هر دو تا سقف هم بالا نمیروند... نه ثوابِ تو، نه عقابِ او...
داستان مملو از این جنس تفاوتهاست که تا وقتیکه به تضاد تبدیل نشدهاند شاید قابل تحمل باشند. کار خواننده هم دقیقاً از همینجا شروع میشود که تشخیص بدهد اینها تفاوتهای اجتماعی است یا تضادهای فرهنگی و مذهبی!
و افسوس که شماری از منتقدین "بیوتن" این مسأله را درک نکرده و گفتهاند: "بیوتن به حد افراطی شخصی است... به نظر میرسید امیرخانی میبایست از اثرش جدا میشد و اجازه میداد خواننده خودش از وقایع نتیجهگیری کند."
آنها درست میگویند؛ چون نویسنده اجازه نتیجهگیری را از خواننده گرفته، ولی در عوض فرصت تحلیل را به او داده تا به جای یک رمان تخیلی، در مورد جامعه خود و جامعه جهانی قضاوت کند. شاید بهترین شاهدمثال، ماجرای افسردگی "ارمیا" در غروب یکشنبه باشد:
... افسرده است و بیحوصله... به یادِ روزهای جمعه میافتد و دلگیری بعدازظهرهایش... خیلی زود جای جمعهها و یکشنبهها عوض شد. اینها نشانههای تغییر است. نیمهی مدرنِ ذهنِ ارمیا به او میگوید : "ولکام تو ذِ یونایتد استیتس" (Welcome to the United States.) و بعد شروع میکند به خواندن تصنیفی تبلیغاتی که: "هالی، هالی، هالی، هالیدی!" (Holy holy holiday!) و نیمهی سنتی هنوز یاد جمعههاست و آرام شروع میکند به خواندن: "ای قلم سوزلرین د اثر یخ..."
*****
نکته دیگر این داستان و سایر آثار "امیرخانی" بازی او با واژهها و رسمالخط او به سبک جدانویسی افراطی است. بستر "بیوتن"، زمین این بازی را از فارسی به دامنه واژگان لاتین و عربی کشانده است. اصلاً همینجاست که نام اثر پدید آمده که حتی برای کسانی که رمان را خواندهاند هم رمزآلود است، چه رسد به کسانی که از دلایل نویسنده برای این انتخاب بیخبرند.
بازی نویسنده با واژهها مکرر رخ میدهد و جالب آنکه امکان حضور پررنگتر قرآن در "بیوتن" با همین بازیها فراهم گردیده است:
- امروز از آن روزهاستها! چهقدر میخندیم. خودِ خدا هم توی قرآن میگوید که "کُلُّ من علیها فانٍ"! یعنی هر "من" برایش "فانی" است. برای هر انسانی تفریحی گذاشتهایم.
دوباره همه میخندند. جیسن [یکی از شخصیتهای داستان] من و فانِ عربی را انگلیسی(man , fun) خوانده است. ارمیا هیچ نمیگوید.
*****
"امیرخانی" که در دیدارش با رهبر انقلاب خود را یکی از "فرزندان خمینی" خوانده بود، بارها آرمانهایش را در قالب گفتگوهای "ارمیا" و "آرمیتا" فریاد میزند:
- چقدر مرگ، بهتر نیست از زندهگی حرف بزنیم؟!
- دور و بر ما کسی ظهور کرد که فاصلهی میان زندهگی و مرگ را برداشت... این فاصله فقط یک آن نفس نکشیدن بود... او به ما یاد داد که این فاصله خیلی زیاد نیست.
- در آمریکا خیلیها میگویند که آقای خمینی فقط به شما یاد داد که بمیرید، زندهگی را یادتان نداد. تا نوبت زندهگی رسید، خودش مرد...
- راست میگویی. ما زندهگی میکنیم که بمیریم. خیلیها میمیرند که زندهگی کنند...
در هر حال اگرچه آگاهیهای نویسنده از جزء به جزء عناصر فرهنگ و مذهب جامعه ایرانی و شناخت بنیانهای آنها و همچنین تلاش او برای شناخت آمریکا (با حضور نسبتاً طولانیاش در شهرهای مختلف ایالات متحده و فیشبرداریهای دقیق وی از جزئیاتی که دیده) را به عنوان دلایل اصلی موفقیتاش میخوانند، اما به نظرم موفقیت "بیوتن" مدیون شهامت "امیرخانی" است. چه آنکه او عریانترین تصویرها را ساخته تا عمق تفاوتها و تضادها را روشن کند. قرار دادن نماد سجده در کنار هر سطری که سخن از مقدار زیادی دلار به میان میآید و آن بخش از داستان که "ارمیا"، "آرمیتا" و "خشی" (شخصیت به ظاهر مسلمان و ایرانی که با استحاله کامل پنداری و رفتاری، هیچ اثری از اسلام و ایران در او نمیتوان یافت) در مسیر لاسوگاس همسفر میشوند، بهترین نمونه است:
خشی نگاهی به جاده میکند و تابلوی سی مایل مانده به لاسوگاس. به ارمیا میگوید تا در اولین پارکینگ بایستد.
ارمیا در اولین پارکینگ میایستد. پارکینگ روی بلندی است. خشی پیاده میشود و به آرمیتا نیز میگوید تا پیاده شود. ارمیا هم پیاده میشود. خشی نگاه میکند به جایی در افق. دستش را روی سینه میگذارد و میگوید:
- السلام علیک یا لاسوگاس! خدایا شکرت که دوباره زیارت اینجا را قسمتم کردی! بار آخرم نباشد! اینجا گنبدنماست! با دقت آن دور را نگاه کنید!
روی خط افق، در آسمان گرگ و میش غروب، نقطهای مثل طلا میدرخشد. نوری خالص.
- این لاسوگاس است...
به سیاست علاقمندم؛ از اون جهت که بدجوری به سرنوشت ما کار داره!